تفاوت های دختر ها و پسر های ایرونی
3-یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه
عشق چیست
7 روش برای اذیت کردن خانوما

درد دل آقایون
ميگن ببينم باكي قرار داري؟
ميگن تواصلا" سليقه نداري
ميگن باز چه نقشه اي تو سرته
ميگن پاي كسه ديگه اي وسطه
ميگن به من اعتماد نداري
ميگن انگار سرت خيلي شلوغه
ميگن ديونه شدي
ميگن بخت النحس
ميگن فقط فكر شكمشه
ميگن ذليل مرده شام با كي كوفت كردي
اي دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد
دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد
اين دختر زمانه که هر دم به دامني ست
يکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد
اين سکه ي بزرگي و اقبال و سروري
يک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد
چون کار روزگار به تقدير يا قضاست
تقدير بر مرام تو شد شد نشد نشد
روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند
عيشي اگر سهام تو شد شد نشد نشد
چون بايد عاقبت بنهي خانه را به غير
آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد
زان مي که تر کنند دماغي به روز غم
يک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد
دامي به شاهراه مرادي بگستران
اين صيد اگر به دام تو شد شد نشد نشد
يک دم غنيمت است بنوشان و مي بنوش
صبح اميد شام تو شد شد نشد نشد
در درگه ملک چو غلامان بزي حکيم
بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد.
دل
اينجا ايران است
به نام خدوند جان و خرد
اينجا ايران است
سرزمين خشت هاي گِلي و ستون هاي استوار ، سرزمين شقايق هاي هميشه سرخ و سَروهاي هميشه سبز
اينجا ايران است
كشور اهورايي ايران با مردماني چون كوه ها مقاوم ، با دلهايي مهربان ، دستاني گرم و با محبت و گامهايي استوار .
اينجا ايران است
سرزمين طبيعي ِطبيعت ، با تمام دَهِش هايش كه نيك است و به جا و گاه، با تمام پيامدهاي ناگوار و غير طبيعي اش كه بوجود آورده ي انسان
است يا طبيعت، شب و روز ، خواب و بيداري ، عشق و نفرت ، جنگ و صلح ، مهر و كين ، دو روي سكه ي افتاده بر اين سرزمين اند.
اينجا ايران است
مهدِ مهر و گهواره ي تمدن بشري ، بشري كه بشر شد از آن روز كه شهر ساخت ، شهر هاي گِلي ، و نخستين شهرسازيِ تمدن بشري از
اينجافرا گرفته شد و خاك و آب ، گِل شدند و خِشت به خِشت روي هم بالا رفت و ديوار ساخت، سقف ، بادگير ، طاقي و گنبد ساخت ، دَرها از
چوب و كُلون ها از آهن .
اينجا ايران است
آهن كه به چوب مي خورد خبر از ميهمان مي دهد و ايراني ميهمان دوست است و در خانه اش به روي همه باز است . چراغ خانه اش گرما به تو هديه
مي دهد و لبخندش تو را پذيرا مي شود به درون خانه .
اينجا ايران است
سرزمين ايرج و سياوش و سهراب و آرش
سرزمين رستم و گيو و بابك و زرتشت
اينجا ايران است
سرزمين نفت مسجد سليمان و آبادان ، خرماي بم و كرمان
فرش و گلاب كاشان
و ….
اينجا ايران است
مهد خيزش فردوسي و حضور حافظ و خيام
و سماع مولانا و عطار
اينجا ايران است
اينجا بازمانده از جنگ هاي خونين و آتش هاي سرد است ، اينجا ستون هاي تخت جمشيد است كه استواري را به ياد مردمان مي آورد .
اينجا بم است ، شهر خرما و نخل هاي سبز و مردمان گرم ، و اينجا ارگ بم است ، شهر زيباي خشتي ِ جهان ،
و اينجا ديگر هيچ نيست
ديگر بم نيست ، اَرگ نيست ، خِشت نيست ، تنها سنگ است و خاك بر خاك و تنها انسان است بر خاك نشسته و در خاك رفته ماتم گرفته ،
دست به آسمان برده ، گريان و خندان ، چون دو روي سكه .
اينجا ايران است
انسانيت و ياري و رادي و ايمان و نور ، سبز و سفيد و سرخ ، چشم به درِ چوبي دوخته ، و دو دست به كُلون آهني بُرده ، تا دَري گشوده شود
و كسي بيرون آيد از خانه هاي گِلي كوير ، و بامداد با سپيده ، در گشوده مي شود ، اما ديگركسي نيست ، ديواري نيست ، خانه اي نيست
تنها در است و چارچوب پنجره هاي آهنين ، تنها در است و آجرهاي سنگي ، خاك است بر خاك ، انسان است بر خاك ، گريان و نالان ، آواره و
جستجوگردنبال چه مي گردند ؟ دنبال كه مي گردند ؟ اين شبِ سياه با اين مردم استوارِ همچون نخل ، چه كرده است ؟!
مي گويند زمين لرزيده و شكاف برداشته و خانه ها ريخته و اَرگِ بم و خانه هاي بم ديگر نيستند، آن همه تلاش و تمدن از خاك بر خاك شده
و مردمان آفتاب سوخته از گرماي كوير و ايستاده ي نخلستان هاي بم ديگر نيستند . اما زمين ، اين مادرِ مهربان چه ديده كه خشمش گرفته و
كودكانش را بلعيده ، دخترانش را گريان و پسرانش را اشكبار كرده است ؟!
اينجا ايران است
آن روي سكه ي افتاده بر اين سرزمين ، شور است ، شوق است ، شورِ ياري و همكاري ، شورِ عشق و مهر لبخند است
لبخند هم آوايي با وجدانِ خويش ، لبخند سپاسداري از همنوع و بشر درس انسان دوستي مي دهد در اين سرزمين ، آنچنان كه از سرزمين هاي
دور و بيگانه براي ياري مي آيند ، براي همدردي به آنان كه ماندند بر زمين تا بار ديگر زندگي كنند و بسازند آينده ي اين سرزمين را باعشق ، مهر
ايمان و اميد و
دست به دست هم دهند به مهر ميهن خويش را كنند آباد
و ناله ها خاموش مي شود و چراغها روشن ، نور در دلها ريخته مي شود و ندا سر داده مي شود
« اي سبدهاتان پُر خواب ، سيب آوردم ، سيب ، سيبِ سرخِ خورشيد . »
اينجا ايران است
و ايراني ، سبز و سفيد و سرخ است و ايراني ، ايستاده است بر بلنداي غيرت و شجاعت و صبر و نگاهش به آسمانِ اهوراييِ ايران
است .
اينجا ايران است
و روح مردمانش بلند است و عشق مردمانش ـ در هر كجا كه باشند ـ به اين آب و خاك محكم و پايدار است .
اينجا ايران است
سرزمين آنها كه ماندند و آنها كه رفتند، آنها كه ماندند ؛ مي ايستند ، مي جنگند ، مي خندند ، مي گِريَند .
آنها كه رفتند ؛ خاطره گذاشتند و رفتند .
روانشان شاد و خدايشان بيامُرزاد

