تبليغاتX
discharges of decaying mind

discharges of decaying mind

ترشحات یک استاژر !!!

اگر شوهر آدم برنامه نویس باشه

شوهر: سلام،من Log in کردم.
 
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خريدی؟
شوهر: Bad command or File name
 
زن: ولی من صبح بهت تاکيد کرده بودم!
شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel
 
زن: خوب حقوقتو چيکار کردی؟
شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time
 
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر: Sharing Violation, Access Denied
 
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا يک تصميم اشتباه بود.
شوهر: Data Type Mismatch
 
زن: تو يک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر: By Default
 
زن: پس حداقل بيا بريم بيرون يه چيزی بخوريم.
شوهر: Hard Disk Full
 
زن: ببينم ميتونی بگی نقش من تو زندگی تو چيه؟
شوهر: Unknown Virus Detected
 
زن: خب مادرم چی؟
شوهر: Unrecoverable Error
 
زن: و رابطه تو با رئيست؟
شوهر: The only User with Write Permission
 
زن: تو اصلا منو بيشتر دوست داری يا کامپيوترتو؟
شوهر: Too Many Parameters
 
زن: خوب پس منم ميرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed
 
زن: خوب گوشاتو بازکن، من ديگه بر نميگردم!
شوهر: Close all Programs and Logout for another User
 
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فايده نداره، من رفتم.
شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 17:47  توسط وحید طباطبایی  | 

آفرینش زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده ای ؟ »
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. »
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد.
« اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند
و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
« اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی » .
« بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند
و زحمت بکشد . »
فرشته پرسيد : « فکر هم می تواند بکند ؟ »
خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »
آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد.
« ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. »
خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نيست، اشک است. »
فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ »
خداوند گفت : « اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. »
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، « نه » نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
 
 
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ايميل می فرستند
که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستيد. 
 
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.
می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد.
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است،
آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 17:8  توسط وحید طباطبایی  | 

I love u

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 20:12  توسط وحید طباطبایی  | 

لینک های جالب

یه سری سایتهای سرگرمی رو دیدم تو قسمت لینکا چیزایی رو نوشتن که آدم مخش سوت می کشه  من که به شخصه نتونستم هیچ کدوم از چیزایی رو که ادعا کردن رو ببینم لینکا رو می ذارم شاید شما تونستید ببینید اگر دیدید خبرش رو به من هم بدید

عكس شقایق دهقان در حمام لو رفت !!! ( چه جوریش رو من نمی دونم )

عکسهای لختی مدیری با بهنوش بختیاری +18 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عكس نيكي كريمي در حمام لو رفت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وبکم رايگان از دخترای ايرانی همراه با آيدی های آنلاين +۱۸

دورين مخفی از شب اول ازدواج هنر پيشگان معروف ايران ۱۸+ این یکی رو دیگه من کم آوردم

((دوربين زنده از خانه ي هديه تهراني +18 )) !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یک سری لینک هم اینجاست

http://onlytatu.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 18:39  توسط وحید طباطبایی  | 

زندگی هدیه تهرانی

هديه‌ تهراني‌ مي‌گويد: از دوران‌ بچگي‌ به‌ تماشاي‌فيلم‌ خيلي‌ علاقه‌ داشتم‌. بيشترشان‌ را در سينمامي‌ديدم‌. يادم‌ مي‌آيد، پدرم‌ خيلي‌ فيلم‌ مي‌ديدوهميشه‌ مرا با خودش‌ به‌ سينما مي‌برد. سينما وفيلم‌ به‌ صورت‌ خيلي‌ خيلي‌ نامحسوس‌ در پس‌ذهنم‌ بود. خودم‌ را جاي‌ شخصيت‌هاي‌فيلم‌هايي‌ كه‌ مي‌ديدم‌، تصور كردم‌ و پس‌ ازتماشاي‌ فيلم‌ به‌ جاي‌ آن‌ها بازي‌ مي‌كردم‌. اين‌مال‌ دوران‌ بچگي‌ است‌. هميشه‌ حسي‌ به‌ من‌مي‌گفت‌ كه‌: اين‌ اتفاق‌ براي‌ من‌ خواهد افتاد.گاهي‌ هم‌ فكر مي‌كردم‌ براي‌ شروع‌ اين‌ كار به‌آموزشگاه‌هاي‌ بازيگري‌ و سينمايي‌ بروم‌، اما اين‌طور فكرها خيلي‌ گذرا بود. البته‌ آن‌ زمان‌درتئاترهاي‌ مدرسه‌ هم‌ فعاليت‌ هايي‌ داشتم‌. شايدبراي‌تان‌ جالب‌ باشد بدانيد كه‌ مادر بزرگ‌ من‌ در30 سالگي‌ در يك‌ فيلم‌ سينمايي‌ بازي‌ كرد.
    هديه‌ تهراني‌ درمورد پيوستن‌ به‌ دنياي‌ هنر به‌«ماهنامه‌ فيلم‌» مي‌گويد: چند تا از آشناها وبستگان‌ ما مثل‌ آقايان‌ ناصر تقوايي‌ و اكبر عالمي‌هم‌، چنين‌ پيشنهادهايي‌ مي‌كردند و اين‌ قضيه‌چندان‌ ناآشنا برايم‌ نبود. اما اولين‌ بار كه‌ به‌ طورجدي‌ به‌ بازي‌ در يك‌ فيلم‌ فكر مي‌كردم‌، 20سالم‌ بود و ناصر تقوايي‌ قرار بود «چاي‌ تلخ‌» رابسازد، اما فيلم‌ به‌ سرانجام‌ نرسيد. اين‌ درست‌زماني‌ بود كه‌ قصد داشتم‌ به‌ آلمان‌ بروم‌ و در رشته‌دكوراسيون‌ داخل‌، ادامه‌ تحصيل‌ بدهم‌. آن‌دوره‌ مربي‌ شنا بودم‌ و در تابستان‌ 1372 درحالي‌ كه‌ دستم‌ شكسته‌ بود، رفته‌ بودم‌ فروشگاه‌«باغ‌» كه‌ براي‌ كارهاي‌ دكوراسيون‌، حصير بخرم‌.محمد رضا شريفي‌نيا و آزيتا حاجيان‌ هم‌ اتفاقا آن‌جا بودند. آنها را مي‌ديدم‌ كه‌ از پشت‌ قفسه‌ با نگاه‌تعقيبم‌ مي‌كنند و مي‌دانستم‌ هر لحظه‌ ممكن‌ است‌بيايند و بپرسند مي‌خواهي‌ فيلم‌ بازي‌ كني‌؟ اين‌اتفاق‌ بارها افتاده‌ بود و با اين‌ حس‌ و نوع‌ نگاه‌هاآشنا بودم‌. چند لحظه‌ بعد آزيتا حاجيان‌ جلو آمدو پرسيد شما تهران‌ زندگي‌ مي‌كنيد؟ پاسخ‌ دادم‌،بله‌. او گفت‌: به‌ بازيگري‌ علاقه‌ داريد؟ گفتم‌: نه‌;چون‌ آن‌ زمان‌ سينماي‌ ايران‌ را زياد دوست‌نداشتم‌ و بازيگري‌ هم‌ طبعا چندان‌ جذابيتي‌ برايم‌نداشت‌... آنها با دوست‌ من‌ و مادرش‌ كه‌ همراهم‌بودند صحبت‌ كردند، و شماره‌ تلفن‌ را گرفتند و ازطريق‌ آنها تماس‌ بين‌ ما شروع‌ شد. در يكي‌ ازهمين‌ تماس‌ها بود كه‌ دعوت‌ شدم‌ به‌ دفتر«هدايت‌ فيلم‌» براي‌ فيلم‌ «روز واقعه‌». از من‌تست‌ لباس‌ و گريم‌ گرفتند. يك‌ متن‌ هم‌ دادند كه‌بخوانم‌ و تست‌ صدا و بيان‌ گرفتند. هديه‌ تهراني‌در ادامه‌ گفتگويش‌ مي‌گويد: من‌ يك‌ بار مرگ‌ راتجربه‌ كردم‌. حدود هفت‌، هشت‌ دقيقه‌ در اين‌دنيا نبودم‌...
    براي‌ بازي‌ در فيلم‌ «روز واقعه‌» از من‌ تست‌گرفتند و حتي‌ فيلم‌نامه‌ را هم‌ خواندم‌، اما دستمزدصدهزار تومان‌ آن‌ را قبول‌ نكردم‌. نزديك‌ رفتن‌من‌ به‌ آلمان‌ بود كه‌ تصادف‌ خيلي‌ بدي‌ كردم‌.حدود شش‌ ماه‌ در بيمارستان‌ بستري‌ بودم‌ و دراين‌ فاصله‌ دوستان‌ براي‌ فيلم‌ «بودن‌ يا نبودن‌»دنبال‌ بازيگر مي‌گشتند. رضا درخشان‌ كه‌ آن‌ زمان‌از من‌ عكس‌ گرفته‌ بود، همه‌ بيمارستان‌ها راسرزده‌ بود، اما چون‌ به‌ نام‌ مادري‌ام‌ بستري‌ بودم‌،نتوانسته‌ بود پيدايم‌ كند. پس‌ از تصادف‌، مدتي‌ باعصا و واكر راه‌ مي‌رفتم‌ و به‌ خاطر اثر داروهاي‌مختلف‌، 15 كيلو هم‌ اضافه‌ وزن‌ پيدا كرده‌ بودم‌.اما در هر صورت‌، دوباره‌ مشغول‌ كارهاي‌ قبلي‌خودم‌ شدم‌; تا اين‌ كه‌ باآناهيتا همتي‌ كه‌ درشهرك‌اكباتان‌ همكلاس‌ بوديم‌، براي‌ تست‌ بازيگري‌ به‌دفتر داريوش‌ مهر جويي‌ رفته‌ بود و وقتي‌ درپرسشنامه‌ نشاني‌ محل‌ زندگي‌اش‌ را نوشته‌ بود، ازاو سئوال‌ كرده‌ بودند در شهرك‌ اكباتان‌ دختري‌به‌ نام‌ هديه‌ را مي‌شناسي‌ ؟ او پاسخ‌ داده‌ بود كه‌:سه‌ تا هديه‌ مي‌شناسم‌; چون‌ ما سه‌ تا هديه‌ بوديم‌كه‌ در مدرسه‌ پشت‌ يك‌ ميز مي‌نشستيم‌. خلاصه‌ ازاين‌ طريق‌ دوباره‌ با من‌ تماس‌ گرفتند و قرارگذاشتيم‌ براي‌ فيلم‌ «ليلا» كه‌ آن‌ زمان‌ اسمش‌ يك‌داستان‌ واقعي‌ بود و...
    تهراني‌ درپاسخ‌ به‌ اين‌ پرسش‌ كه‌: اولين‌ بار كه‌حس‌ كرديد معروف‌ شده‌ايد و بيرون‌ از خانه‌ شمارا مي‌شناختند، يادتان‌ هست‌؟ گفت‌: زمان‌ نمايش‌عمومي‌ «قرمز» در ايران‌ نبودم‌. پس‌ از اين‌ كه‌ ازانگليس‌ بازگشتم‌، در فرودگاه‌ مهرآباد متوجه‌ شدم‌خيلي‌ها دارند به‌ من‌ نگاه‌ مي‌كنند كه‌ تا آن‌ زمان‌برايم‌ ناآشنا بود. حس‌ ترسناكي‌ بود و از اين‌ كه‌آدم‌هاي‌ غريبه‌ مرا مي‌شناسند و سلام‌ واحوالپرسي‌ مي‌كنند، حسابي‌ ترسيده‌ بودم‌. درحال‌ حاضر هم‌ هميشه‌ از نگاه‌هاي‌ سنگين‌ ديگران‌گريزانم‌. وي‌ عجيب‌ترين‌ خاطره‌اش‌ را از شهرت‌اين‌ طور تعريف‌ مي‌كند:
    آقايي‌ مدام‌ با منزل‌ ما تماس‌ مي‌گرفت‌ و مي‌گفت‌مي‌خواهم‌ با هليا صحبت‌ كنم‌. نام‌ خواهر من‌هلياست‌ و مادرم‌ طبعا فكر مي‌كرد با خواهرم‌ كاردارد، اما او اصرار داشت‌ با هليا صحبت‌ كند.خلاصه‌ اين‌ تماس‌هاي‌ عجيب‌ ادامه‌ داشت‌ تا اين‌كه‌ يك‌ روز آقايي‌ مقابل‌ در خانه‌، جلوي‌ مراگرفت‌ و سلام‌ كرد. در سلامش‌ چيز غيرعادي‌ وويژه‌اي‌ بود كه‌ با بقيه‌ سلام‌ و احوالپرسي‌هاي‌مرسوم‌ فرق‌ داشت‌ و باعث‌ شد ناخودآگاه‌، گاردبگيرم‌.
    وقتي‌ خواستم‌ وارد خانه‌ بشوم‌، جلوي‌ مرا گرفت‌و با صميميت‌ خاص‌ گفت‌: ببخشيد هديه‌جان‌، من‌آمده‌ام‌ هليا را ببينم‌. خيلي‌ تعجب‌ كردم‌ و در رابستم‌ و آمدم‌ تو... قصه‌ مفصلي‌ داشت‌ تا بالاخره‌ ازطريق‌ يك‌ نامه‌ فهميدم‌ اين‌ مرد فكر مي‌كندهمسرش‌ هستم‌ و از من‌ پنج‌ تا هم‌ بچه‌ دارد. فكرمي‌كرد دو سال‌ است‌ از او و زندگي‌ام‌ قهر كرده‌ام‌و آمده‌ام‌ خانه‌ پدر و او حالا دل‌ تنگ‌ بچه‌هايش‌است‌ كه‌ با من‌ زندگي‌ مي‌كنند. مي‌نوشت‌ خانه‌ توبي‌ سوت‌ و كور است‌و... خلاصه‌ داستاني‌ بودمشابه‌ اين‌ ماجرا بازهم‌ اتفاق‌ افتاد. دختر جواني‌بود كه‌ پس‌ از فوت‌ مادرش‌ تصور مي‌كرد، مادر اوهستم‌ و يك‌ بار كه‌ از سفر شمال‌ برگشتم‌، ديدم‌روي‌ تخت‌ اتاق‌ من‌ خوابيده‌. معلوم‌ شد ازشهرستان‌ به‌ قصد اين‌ موضوع‌ آمده‌ و چند روزي‌مهمان‌ ما بود... خاطره‌هاي‌ عجيب‌ زيادي‌ دارم‌.يكي‌ از آخرين‌ مواردش‌ موقع‌ كار سر فيلم‌«دوئل‌» بود كه‌ يك‌ روز رفتم‌ بازار شهر براي‌خريد و زمان‌ برگشتن‌ متوجه‌ شدم‌ جمعيت‌ خيلي‌زيادي‌ پشت‌ سر ما راه‌ افتادند و دعا مي‌خوانند.تقريبا شبيه‌ تظاهرات‌ شده‌ بود... به‌ هر حال‌ براي‌فرد مشهوري‌ چون‌ هديه‌ تهراني‌ در سينماي‌ايران‌، شايد اين‌ خاطرات‌ بسيار عادي‌ باشد.بازيگري‌ كه‌ آشپز بسيار ماهري‌ است‌ و برخلاف‌خيلي‌ از بازيگران‌ سينما، سحرخيز است‌ و اكثراوقات‌ شب‌ با مطالعه‌ كتاب‌هاي‌ زيادي‌ به‌ خواب‌مي‌رود. در دوران‌ تحصيل‌، يكي‌ از شاگردان‌متوسط كلاس‌ بود. تهراني‌ شناگر ماهري‌
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 14:38  توسط وحید طباطبایی  | 

اساتید عفونی

۲ هفته است که کلاسای عفونی ما تشکیل شده اساتید یکی از یکی خوش تیپ تر ما که از روی قیافه نمی تونیم تشخیص بدیم اینا دکترن بیچاره مریضاشون که باید ریخت نامرتب اینا رو تحمل کنن و بعد از خدا به سفتریاکسون امید داشته باشن

وقتی عفونی لقمان بودیم دکتر شکوهی هیچ کس رو تو عفونی قبول نداشت ما فکر می کردیم عقده خود بزرگ بینی داره به اصطلاح خودمون grandiosis ولی حالا که اساتید لباف و امام حسین هم میان سر کلاس می فهمیم که بابا شروین راست می گفت  اینا فرق ه و ب رو تشخیص نمی دن چه برسه به مننژیت پنوموکوکی و مننگوکوکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 20:38  توسط وحید طباطبایی  | 

Helene Svedin

خانم helene svedin همسر لوئیس فیگو و بازیگر برتر فیلمای پورنو و دارنده اسکار نقش اول دوم و سوم زن فیلمهای سکسی است  واسش آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم با لوئیس خوشبخت باشه  و بچه های سالمی تحویل بشریت بده از همین جا با شما خداحافظی می کنم در ادامه  با هم قسمتی از عکسهای جالب پشت صحنه آخرین فیلم این بازیگر با ارزش رو با می بینیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 17:24  توسط وحید طباطبایی  | 

خصوصیات پسر های ایرونی

چطور مي شه فهميد که يه پسر ايروني هست


.اگر که شما فروشنده ماشين باشي و در آن واحد خواننده
.اگر که پشت سر خانومت با مادرت غيبت کني
.اگر که به کنسرت بري ولي هيچوقت خواننده را نبيني و همرا ه با نوشيدني توي کريدور بايستي و دختر ها رو ديد بزني
.اگر که هيچوقت حلقه عروسيت رو به دست نداشته باشي
اگر روزي 5 بسته سيگار بکشي اما به همه بگي که سيگار نمي کشي
.اگر که نوشيدني مورد علاقه تو ودکا باشه
.اگر که حدود 35 سال سن داشته باشي اما روي سرت مو نباشه
اگر که هميشه برنامه تلويزيون هاي ايراني رو تماشا بکني اما هميشه از برنامه بد اونها گله داشته باشي
اگر که از کسي تقاضاي ازدواج کني و اونها بخوان بدونن که تو از خودت خونه داري
اگر همسرت رو طلاق دادي اما همچنان اجازه نمي دي که اون با کسي ديگه قرار بذاره
اکر که در ايران مخ پزشکي هستي اما در اينجا در چلو کبابي کار مي کني
اگر که 3 تا پيجر و 2 تا مبايل حمل مي کني ولي هيچ وقت کسي بهت زنگ نمي زنه
اگر که ادعا مي کني که پدرت بهترين دوست شاه بوده
اگر که خونه نداري و هنوز بي کاري اما بي .ام. و مي روني
اگر که مجبوري بيشتر از يکبار در روز اصلاح کني
اگر که در ايران يک قهرمان 4 ستاره بودي اما حالا در واشينگتون دي سي راننده تاکسي هستي
: اگر که ازت سوال کنن
where are you from
و تو جواب بدي که ايتاليايي اما همچنان توي دستت تسبيح داشته باشي
اگر که اسپاگتي با ماست داشته باشي اما با قاشق به جون ته ديگ بيفتي
اگر که توي توالت آفتابه داشته باشي و اگر نه يه بطري پلاستيکي کارش و به خوبي انجام مي ده
اگر که دوستاتو براي شام دعوت کني و پيتزا سفارش بدي ولي هنوز يه مقدار برنج اضافي دم کني
اگر که باور کني که هيچکس بهتر از ما نمي تونه کباب درست کنه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 20:40  توسط وحید طباطبایی  | 

آکواریوم

یکی از آشغال ترین فیلمایی که تا حالا دیدم رو می تونم به جرآت ادعا کنم که این فیلم بوده

فیلم می خواسته مثلا مشکلات پیش روی ایرانیایی که قصد مهاجرت دارن رو در کشور ترکیه  و با extrapolation تو سایر کشورها نشون بده ولی گلاب به روتون روم به دیوار ریده بود

فیلم نامه خیلی خیلی ضعیف بود اصلا بازیگرا با نقشهایی که داشتن نمی خوردن امین حیایی که نقش اول بود قهرمان مسابقات رالی ایران بود !!!!!

مهرناز افشار با اون قیافش تو کار قاچاق انسان بود و همون طور که از رو پوستر و تریپ بازیگرا می شه حدس زد تو یه نگاه عاشق امین حیایی می شه و امین مخش و می زنه تا از منجلاب نجاتش بده و ...

ولی چیزی که تو فیلم جلب توجه می کرد ضربات مشت و لگدی بود که تو چند تا سکانس وجود داشت باید بگم این صحنه های به اصطلاح ویژه رو طبیعی درست کرده بودند که با توجه به این که تو ترکیه فیلم برداری شده حتما از کمکهای ترکها استفاده کردن !!!

یه چیزی که واسه من جالبه رضایت بیننده های مونثه

این تجربه به من ثابت شده که هر فیلمی که یه ته مایه از فمینیسم داشته باشه شدیدا خانمها رو جذب می کنه حتی اگر فیلمنامه آشغالی داشته باشه و چرت و پرت باشه

تو این فیلم امین حیایی که تو دیار غربت دچار اعتیاد شده به کمک نامزد سابقش و  عشقی که به اون داشته از منجلاب اعتیاد و خیابون گردی نجات پیدا می کنه البته قبلا این نامزد رو قبلا قال گذاشته بوده ولی اون به خاطر عشق پاکش و اینک مثل تمام دخترا عقلش رو تو دلش چال کرده بوده مثل فرشته نجات بر امین حیایی ظاهر می شه !!! .. در واقع به وفایی اون رو می بخشه و ...

ته مطلب اینکه پولتون و وقتتون رو بالای این فیلم هدر ندید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 18:52  توسط وحید طباطبایی  | 

سايت رسمی اطلاع رسانی و نشر آثار عبدالکریم سروش

http://www.drsoroush.com/Persian.htm

مقالات جالبی داره می تونید پاسخ مراجع مختلف به صحبتهای دکتر سروش رو هم پیدا کنید

دیدن این سایت رو شدیدا به کسایی که ادعای نو اندیشی دینی دارن یا فکر می کنن خیلی روشن فکرن توصیه می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:29  توسط وحید طباطبایی  | 

to strive , to seek, not to find...and not to yield...

من از وبلاگ رها خیلی خوشم اومد خیلی با وبلاگش حال کردم لینکش و می زارم اینجا مطمئنم با خوندنش احساس نمی کنید که وقتتون تلف شده مثل خیلی وبلاگای دیگه

http://www.rahayee.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:23  توسط وحید طباطبایی  | 

وبلاگهای دختران فمینیست

 هر دختری که از یه پسره آسیب روحی می بینه یه وبلاگ فمینیستی  در پیت باز می کنه و با حرفای تکراری مظلوم نمایی می کنه

از حس شیرین یک جنس دوم بودن و  ضعیفه گفتن ها و  تبعیض های عصر جاهلیت و زنده به گور کردن روح دخترکان معصوم  و ... می نویسه.

فکر می کنن توی این دنیای مجازی با این حرفای تکراری می تونند حق خودشون و نه از جامعه بلکه از پسرا و آقایون بگیرن

دیگه گوش ملت از این حرفا پر شده من که دیگه این حرفا رو می شنوم  یا می خونم حالت استفراغ بهم دست می ده

دیگه زمان گفتن این حرفای مفت تموم شده و وقت تلاش عملی برای دست پیدا کردن به حقوق اجتماعی و فردیه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 18:11  توسط وحید طباطبایی  | 

دیشب بابات رو دیدم آیدا !!!

این فیلم که به کارگردانی صدر عاملی کارگردان ترانه من ۱۵ سال دارم و دختری با کفشهای کتانی ساخته شده یکی از بهترین فیلمهای اخیریه که من تو سینما دیدم .

همون طور که از فیلمهای سابق صدر عاملی می شه حدس زد قهرمان داستان یه دختر دبیرستانیه که از طریق دوستش که بچه طلاقه و خلاف و پسر بازه !! متوجه رابطه پدرش با یه دختر خیاط می شه  و سعی می کنه هر طور شده مادرش رو مجبور کنه تا خودش رو خوشگل کنه تا توجه پدرش رو جلب کنه و خودش هم سعی می کنه هر طور شده دختره رو ببینه و تا متوجه بشه طرف از مادرش و اون خوشگلتره یا نه و ... سر انجام به این نتیجه می رسه که به چسبه به زندگیه خودش و  از زندگی لذت ببره و به کار بزرگترها کاری نداشته باشه  ولی وقتی می ره سراغ پسری که فکر می کرد از اون خوشش میاد اونو با کس دیگه ای می بینه و ...

به نسبت فیلمنامه یه روند منطقی رو دنبال می کنه چیزی که خیلی جلب توجه می کنه دوچرخه سواری دخترا و پسرا با هم تو شهرک امیده که تو چندتا از سکانسهای فیلم مرتب پخش می شه که نمی دونم منظور کار گردان چی بوده احتمالا می خواسته بگه این دختره با اینکه آب در اختیارش بوده نخواسته شنا کنه ولی رفتار پدرش واسه اون بد آموزی داشته طوری که از شاگرد اولی دست کشیده و تصمیم گرفته از زندگی لذت ببره

البته صدر عاملی مثل بقیه فیلماش آخر داستان دختران نوجوان فیلماش رو بر عهده شعور بیننده های فیلم گذاشته که ...

خلاصه کلام اینکه دیدن این فیلم برای یک بار توصیه می کنم مطمئنم از پول بلیطی که دادید پشیمون نمی شید ترجیحا با جنس مخالف این فیلم رو ببینید !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 18:10  توسط وحید طباطبایی  | 

اضطرابهای زنان

شيدا بامداد
کوشش آن حق گزاران ياد باد






در پاسخ به مطلب با ارزش دوست ناديده و فرهيخته، خانم ش. پزشکزاد در شهروند شماره 1020 به تاريخ جمعه اول مهر ماه 2005، با عنوان "گر چه ياران فارغند از..."1، و نيز به مناسبت فرا رسيدن 10 اکتبر، "روز سلامت و بهداشت روان”، از منظري ديگر به بخشي از موضوعات مورد اشاره ايشان مي پردازم.

خانم پزشکزاد در آن نوشتار از ابعاد گسترده اختلالات رواني در ايران سخن گفته، و در مورد زمينه هاي اقتصادي و اجتماعي شيوع بيماريهاي رواني، بي کفايتي مديران و مسئولان نسبت به سلامت و بهداشت رواني افراد جامعه و محدوديتهاي جدي در امر پيشگيري و درمان توضيحات کافي داده و نتيجه گرفته اند که کم توجهي و ناآگاهي جامعه به زمينه ها و پيامدهاي اين دسته از بيماريها، سايه سنگين خود را بر جامعه ايرانيان خارج کشور، از جمله کانادا نيز تحميل کرده است. دست آخر متخصصان و تشکلات داوطلبانه جامعه ايراني را به توجه و حمايت از بيماران نيازمند به حمايت رواني فرا خوانده اند.

امروز در جهان ما، سلامت انسان يکي از شاخص هاي توسعه اقتصادي ــ اجتماعي است، به طوري که انسان سالم محور و هدف توسعه پايدار انگاشته مي شود. سازمان ملل و سازمان بهداشت جهاني، "سلامت زنان" را به عنوان ميزاني جهت اندازه گيري توسعه يافتگي کشورها تعيين نموده اند. چرا که زنان نسبت به مردان به لحاظ شرايط ويژه جسماني و رواني در دوره هاي مختلف زندگي شان، بويژه در رابطه با وظيفه توليد مثل و عوارض ناشي از آن در معرض آسيب هاي بيشتري هستند.

در ايران همچون بسياري از کشورهاي جهان، ميزان شيوع اختلالات رواني زنان حدود دو برابر مردان است. گزارشهاي رسمي خبر از ميزان بالاي بيماريهاي رواني در ايران مي دهند. به گفته دكتر ياسمي، رييس اداره بهداشت روان وزارت بهداشت، بيست درصد افراد جامعه مبتلا به اختلالات رواني آشکار هستند. از اين بيست درصد، 9/25درصد را زنان و 5/14 درصد را مردان تشكيل مي‌دهند، كه اين اختلالات در زنان شايع‌تر بوده و ميزان شيوع آن در استانهاي مختلف نيز متفاوت است.2
طبق گفته کارشناسان و متخصصان، اضطراب و افسردگي از شايعترين اختلالات رواني در ايران است.
موردهاي زيادي را ميتوان به عنوان مولفه هاي به وجود آورنده و يا تقويت کننده استرس ها، افسردگي ها و ساير اختلالات رواني فهرست کرد؛ از جمله: مشکلات اقتصادي، اجتماعي، نگرانيهاي مالي و مسکن و اشتغال، ناروشن بودن وضعيت آينده، و نيز کمبود بودجه بهداشت و درمان در کشور، کمبود مراکز بهداشت و مشاوره، پرسنل متخصص، تخت بيمارستاني و نيز مسائلي از قبيل خشونتهاي خانگي گرفته تا نبود آموزش متمرکز و فرهنگ ارتباطي مناسب تا استرسهاي پس از سوانح و بلايا که در کشور ما کم نبوده و نيست، کمبود تفريح و شادي و ...
بد نيست همينجا به يکي ديگر از عوامل مهم در تشديد اختلالات رواني زنان، که در سالهاي اخير توسط چندين تحقيق علمي مشخص شده اشاره نمود. آگاه شدن زنها نسبت به حقوق خود و نگاه نقادانه به مناسبات اجتماعي و آداب و سنن فرهنگي وقتي همراه با زمينه هاي لازم دستيابي آنان به حقوق خويش و ايجاد تغييرات دلخواه نباشد به نااميدي، يأس و برانگيختگي منجر ميشود و نهايتا موجبات آسيب ديدگيهاي بيشتري را فراهم مي کند.
دکتر معتمدي، مديرکل دفتر آسيب‌ديدگان اجتماعي سازمان بهزيستي کشور به خبرنگار اجتماعي ايسنا ميگويد:"رشد آگاهيهاي زنان در زمينه اختيارات طلاق، اشتغال، بيمه و ... از سويي و فقدان ابزارهاي لازم دستيابي به حقوق حاصل از اين آگاهيها از سويي ديگر، از علل افزايش آمار خودسوزي زنان در استانهاي ايلام و کرمانشاه است. بيماريهاي رواني و بخصوص افسردگي از جمله مهمترين علل اقدام به خودکشي و خودسوزي اين زنان است."3
به عبارت ديگر آگاه شدن و آگاه سازي زنان اگر همراه با توانمند شدن و توانمندسازي نباشد، زمينه ساز احساس يأس و قرباني بودن، بروز استرس و افسردگي ميشود.
اضطراب به عنوان يک علامت رواني، بيانگر ترس و نگراني هاي دروني فرد در واکنش به محرکهاي محيط است. و معمولا نوعي احساس بي اطميناني، درماندگي، دلواپسي، ابهام و برانگيختگي جسمي با خود دارد، و گاه با تنگي نفس، تپش قلب، عرق کردن، سردرد و عوارض جسمي ديگر همراه است.
همه انسانها اضطراب را در زندگي شان تجربه ميکنند، روانشناسان وجود ميزاني از اضطراب را مثبت تلقي مي کنند، اما از حدي بيشتر، اضطراب موجب اختلالات رواني و صدمه هاي جسمي جدي مي شود.
سه رخداد مهم و استرس آور منحصراً در زندگي زنان وجود دارد که به واسطه فرهنگ و نحوه برخورد خانواده ها و اجتماع، و تابو هايي که نسبت به بدن زن وجود دارد، زمينه ساز ايجاد اضطراب هاي پايدار، همراه با احساس حقارت و شرم و خودکم بيني و نهايتاً زمينه ساز اختلالات رواني در دختران و زنان ميشود. اين سه رخداد يا خصوصيت زنانه که کارکرد آنها بقاي نسل و نيروي توليد مثل بشر را تضمين ميکنند يکي عادت ماهانه، ديگري بارداري و زايمان و سومي يائسگي است.
از آنجا که سيستم آموزش رسمي و غيررسمي ايران به آموزش جنسي به نوجوانان بهاي چنداني نميدهد و فرهنگ گفت وگو در مورد اين مسائل ميان والدين و فرزندان وجود ندارد، هنوز براي دخترها و نيز پسران تازه بالغ شده وقوع اولين علائم بلوغ امري غير قابل انتظار و تصور است. دختران بسياري در مواجهه با اولين عادت ماهانه از سر ترس و نگراني اين حادثه را حتي از چشم مادرانشان براي مدتها پنهان مي کنند و از صحبت در مورد چنين موضوع با اهميتي که به سلامت جسم و روانشان بسته است، حتي با پزشکان و مددکاران هم سر باز مي زنند. و خاطره اي ترس آور و احساسي تلخ را به جاي حس غرور و شادي براي سالهاي طولاني درون خود مخفي نگهميدارند.
علاوه بر اين، تعداد فراواني از زنها به واسطه تغييرات جسمي و رواني مربوط به اين دوره هرماه دچار سندروم هايي ميشوند که تنها برخي از علائم رواني آن کسالت، خستگي، احساس نااميدي، زودرنجي، پايين آمدن آستانه تحمل و عصبانيت هاي ناگهاني و خارج از کنترل است. در موارد زيادي جرم و جنايات و حتي خودکشي هايي که زنان مرتکب شده اند در طول دوره وقوع اين سندروم ها اتفاق افتاده است.
معمولا در خانواده ها به زودرنجي و آسيب پذيري زنان در اين دوره توجه و دقتي نميشود و اين روزهاي سخت مثل ساير روزهاي ديگر ميگذرد و غالبا با قهر و کشمکش و دعوا سپري ميشود.

مرحله پر اضطراب ديگر در زندگي زنان "بارداري" است، که با فشارهاي رواني و عاطفي به خاطر بروز تغييرات متعدد هورموني و در پيش بودن مسئوليت سنگين مادري همراه است. دسته اي از مادران جوان دوران پس از زايمان و دوران شيردهي را با اضطراب و افسردگي سپري مي کنند. هم در اين دوره ها زنان تا مدتها و تا جاي ممکن موضوع را با نگراني و شرم و حيا از ديد خانواده و دوست و آشنا پنهان مي کنند.
دوران سوم اما زماني شروع ميشود که تنش ها و اضطراب هاي دو دوره قبلي به سر آمده. باري از آنجا که در فرهنگ ما يائسگي به معناي بازنشستگي زن و از دور خارج شدن اوست و از دست دادن توان بچه آوري هم ارزش منفي تلقي ميشود، کنار آمدن زنها با تغييرات جسماني و رواني و درگيري هاي عاطفي دوره يائسگي دشوارتر ميشود و زمينه هاي ايجاد اضطراب و افسردگي و اختلال رواني مهياتر مي¬گردد.
بدين ترتيب مشاهده ميشود که در کنار کنترل مولفه هاي اقتصادي، اجتماعي ــ فرهنگي و بهداشتي، آگاهي افراد و خانواده ها نسبت به مسائل جسمي و رواني زنها و دخترها، برخورد عقلايي با اين واقعيتها و شکستن تابوهاي سنتي، نقش مهمي در کاهش تنشها و کنترل اضطراب ها ميتواند داشته باشد. بيان کردن و بازگفتن ترسها، تصورها، نيازها و گفتگو درباره نادانسته ها در محيط خانواده و با دوستان معتمد پشتوانه حمايتي موثري را براي زنان در کنترل پيامدهاي دوران حاملگي و يائسگي فراهم ميکند.
بي ترديد رد و بدل کردن اطلاعات و توضيح دادن مسائلي از اين دست در خانواده، بدون شرم، به منظور کاهش ترس و اضطراب از ناشناخته ها و در ميان گذاشتن راههاي کنترل عوارض و دردها، پيامدهاي منفي و نگرانيهاي اين دوره ها را کاهش ميدهد، منجر به اعتماد به نفس و احساس امنيت و اطمينان بخصوص در دختران نوبالغ ميشود، ترس و اضطراب آنها را کمتر و توانائيهايشان را براي رو در رو شدن و قبول تغييرات بعدي افزايش ميدهد.
ضمن اينکه افزايش مشارکت اجتماعي، همکاري با تشکلهاي مردمي، اشتغال، حرفه و هنرآموزي و...، که ميتوانند موضوع چندين مطلب و مقاله ديگر باشند، ابزارهاي کمک کننده ديگري به روند توامان آگاهسازي و توانمندسازي زنان خواهند بود.

شيدا بامداد
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 23:24  توسط وحید طباطبایی  | 

دورويی، غر‌ب‌ستايی و غرب‌ستیزی

طاهره شیخ‌الاسلام
هجدهم خردادماه ٨٤، مجموعه فرهنگى هنرى تهران، ميزبان مهمانان انتشارات «قصيده سرا» بود تا با حضور عزت‌الله فولادوند، داريوش شايگان و فرهاد خسروخاور و با مديريت و اجراى حامد فولادوند، فرهنگ ايرانى مورد ارزيابى انتقادى قرار گيرد. پرسش‌هاى اصلى اين نشست، حول محور هويت ايرانيان در هزاره سوم، علل خودشيفتگى و خودباختگى ايرانيان، تعصب و تسامح نزد ايرانيان، كتمان عقيده و دوگانگى فكرى نزد ايرانيان و... مى چرخيد.
مقاله حاضر در رابطه با مطالب عنوان شده در این همایش علمی نگاشته شده است.

آنچه مسلم است یکی از ویژگیهای فرهنگی ما ایرانیان "کتمان عقیده" است که عده‌ای آن را به دورنگی و دوروئی ما نسبت می‌دهند و عده‌ای دیگر آن را ناشی از ادب شرقی ما می‌دانند و بعضی نیز ریشه آن را در اقلیت قرار داشتن ما شیعیان، در زمانی می‌دانند که به دلیل وجود حاکمان سنی مذهب، مجبور به کتمان عقیده و یا تقیه شدیم.

به نظر من این خصوصیت بیشتر زاده شرایط اجتماعی ماست، و به همین دلیل می‌توان آن را در بیشتر مردمانی که در جوامع مشابه جامعه ما یعنی غیر دموکراتیک پرورش یافته‌اند، مشاهده نمود. توضیح اینکه در چنین جوامعی رابطه انسان‌ها معمولا رابطه‌ای برابر نبوده بلكه‌ اکثریت افراد در دو رده‌ی "بالا و پايين"‌؛ "رئيس‌ و مرئوس‌"؛ "زبردست‌ و زيردست‌"؛ قرار می‌گیرند. با یک نگاه می‌توان دید که رابطه کارفرما و کارگر، رئيس‌ و كارمند، معلم‌ و شاگرد، والدين‌ و فرزندان‌، شوهر و زن‌، بزرگ‌ و کوچک در محدوده‌ اجتماعات کوچکتر حتی یک خانواده‌، همه از این نوع است یعنی یک سوی آن زورگو و سوی دیگر زورپذیر ایستاده است. بدیهی است که افراد در هر موقعيتی كه‌ باشند در عين‌ این كه‌ زير نفوذ اشخاص‌ قدرتمندتر از خود قرار می‌گیرند، خود در رأس‌ قدرت‌ بوده‌ و زيردستانی دارند که به برکت بی‌قانونی می‌توانند به آنها اعمال ظلم نمایند. در چنین شرایطی همه در ترس از مافوق بسر می‌برند و برای جلب حمایت او و یا دفع خطر از خود سعی در جلب رضایت او می‌کنند. این جلب رضایت از راههای مختلفی مثل تعریف و تمجید، موافقت با گفته‌ها و خواسته‌های مافوق، هدیه دادن (رشوه) ، تعظیم و تکریم و اظهار خاکساری و.... صورت می‌گیرد. پرواضح است که نظرات و عقایدی که ابراز آن باعث ناخشنودی فرادست می‌گردد در حضور او کتمان و در غیاب او مطرح می‌گردد و این همان است که "دورويی و ریا" نامیده می‌شود.

اینک این سوال پیش می‌آید که چرا ما نه تنها با فرادستان بلکه با همطرازان خویش و بطور کلی با همه چنین رفتاری را در پیش می‌گیریم؟ علت این امر جایگزینی "ترس" با "احترام" است. بدین معنی که تمامی رفتارها و گفتارهائی که براساس ترس و ناامنی از ما سر می‌زند تا بوسیله آن مورد امنیت و حمایت مافوق قرار گیریم "احترام" خوانده شده است. این جایگزینی باعث شده که بنام احترام اعمالی از قبیل تعریف و تمجید، دست بوسی و خاکساری، کاربرد القاب و عناوین و بله قربان گوئی‌ها بصورت گسترده‌ای رواج یابد و از طرف همگان منطقی و معقول جلوه کند. طبیعتا وقتی این کارها احترام نامیده شد عدم انجام این اعمال و بیان حقیقتی که مغایر منافع و سلیقه دیگری باشد توهین تلقی شده و به گستاخی و بی‌ادبی تعبیر می‌شود. بدون شک اگر ریشه‌یابی درستی از این پدیده‌ها نداشته باشیم و این رفتارها را بر اساس "ادب ایرانی" و یا "حجب و حیای شرقی" نام گذاری کنیم نتیجه خواهیم گرفت که غربیان با داشتن صداقت و صراحت لهجه بی‌ادب و بی‌شرمند. چرا که آنان ناچار نیستند که مکررا یکدیگر و بویژه فرادستان را مورد تملق و چاپلوسی قرار دهند. و یا اگر این ویژگی را به حساب "تقیه و تشیع" بگذاریم به این بن بست می‌رسیم که حتما ایرانیان قبل از اسلام – برفرض اینکه دارای صراحت گفتار و صداقت کردار بوده‌اند- مردمانی بی‌ادب بوده‌اند.

متاسفانه ما قرنهاست که به خصوصیاتی نامطلوبی که ریشه آنها ناامنی و بی‌پناهی و بی‌قانونی بوده است قبای زیبای "ادب" و "احترام" و "مردم‌داری" و... پوشانده‌ایم و به آنها افتخار می‌کنیم. همین ذهینت است که فرایند دموکراسی را در کشور ما با مشکل روبرو کرده و می‌کند. چرا که دموکراسی با "نقد" شروع می‌شود و هنگامی که نقد "توهین" تلقی بشود، آن را برنخواهیم تافت، انتقاد کننده را دشمن قلمداد کرده و با او همان رفتاری را در پیش خواهیم گرفت که با دشمن حقیقی خود. نتیجه چنین برخوردهايی این است که ما در مقابل خطاهای یکدیگر سکوت کنیم، چشم خود را بر نابسامانی‌های یکدیگر ببندیم و بدین ترتیب از ترقی و تعالی در سطح فردی بازمانیم و به تبع آن از رشد و پیشرفت در سطح اجتماعی و جهانی نیز باز مانیم.

غرب ستايی

در رابطه با غرب ستايی باید گفت که آنچه که ستوده می‌شود "غرب" نیست بلکه "قدرت" است که ستوده می‌شود و این ستایش را ما در تمامی طول تاریخ بشریت شاهد بوده‌ایم. بشر هر چه را که در آرزوی بدست آوردن آنست می‌ستاید و بشر بیش از هر چیز در آرزوی بدست آوردن قدرت است. با کمی دقت می‌توان جنگ قدرت را در تمامی سطوح و ابعاد زندگی به مشاهده نشست. جنگ بین زن و مرد، سیاه و سفید، رئیس و مرئوس، کوچک و بزرگ همه و همه بر سر قدرت است. این قدرت است که به انسان شهامت می‌دهد، او را از دیگران بی‌نیاز می‌کند و بدین ترتیب غرورش را که گرامی ترین سرمایه هستی اوست حفظ می‌دارد. تلاش انسان‌ها در راستای دستیابی به ثروت و شهرت و محبوبیت همه در راستای کسب قدرت است. جنگ بر سر قدرت و به موازات آن ستایش قدرت و تلاش در نزدیک شدن به قدرتمند را می‌توان در سطوح متفاوت دریافت.
انسان برای حفظ خویش به غذا و مسکن و امنیت و در مراحل بالاتر به فعلیت رسانیدن استعدادهای خویش و لذت بردن از مواهب زندگی نیاز دارد و در جوامعی که این امنیت و رفاه توسط سیستم‌ها فراهم نمی‌شود و قانونی حمایت از او را بعهده نمی‌گیرد، او این حمایت و امنیت را در نزدیک شدن به فرد قدرتمند بدست می‌آورد.
آقای حامد فولادوند با اظهار این مطلب که: "به دكتر حسابى زياد توجه نمى شد ولى بعد از اينكه از آمريكا جايزه اى را دريافت كرد، مورد توجه قرار گرفت يا اينكه وقتى آقاى كيارستمى در فستيوال كن برنده شد كارهايش در داخل ايران هم مورد استقبال قرار گرفت يا اينكه وقتى‌هاشميان در تيم فوتبال بايرن مونيخ بازى كرد به تيم ملى ايران دعوت شد" و بیان اینکه خيلى از پژوهشگران ما سعى مى كنند كه كتابها و مقالات خود را به زبان انگليسى يا فرانسه بنويسند و اينگونه استدلال مى كنند كه اگر كار ما در غرب مورد توجه قرار گيرد، سپس در داخل هم مورد استقبال قرار مى گيريم نظر شرکت کنندگان در گردهم آیی را در این رابطه جویا شده بودند. بدیهی است همچنانکه فرزندان در جامعه پدر سالار به تایید پدر که بیشترین قدرت را - به دلیل تامین مالی خانواده- در دست دارد نیاز دارند؛ و همچنانکه دانش آموزی برای تایید خویش از سوی بقیه دانش آموزان نیاز به تایید معلم دارد که پرقدرت ترین فرد در کلاس است؛ و همچنانکه اگر کارمندی مورد محبت رئیس خود قرار گیرد سایر کارمندان برای او حساب دیگری باز می‌کنند؛ کارهای ما هم زمانی مورد استقبال خودمان قرار می‌گیرد که غربیان بر آن مهر تایید زده باشند.

افزون بر مطالب فوق باید به نکته دیگری نیز اشاره شود و آن "رابطه‌ای عمل کردن" در جوامعی چون جوامع ماست. ما می‌دانیم که در چنین جوامعی "کسی شدن" الزاما به معنای "کسی بودن" نیست و روابط نقش عمده‌ای در این مقوله بازی می‌کند. اما مطمئن هستیم که در غرب –بدون در نظر گرفتن موارد انگشت شمار- تا "کسی، کسی نباشد" "کسی نخواهد شد" و به جائی نخواهد رسید. آشکاراست که یکی از بزرگترین دلایل پیشرفت غرب همین است که استعدادها را شناسائی می‌کند و راه را برای رشد آنها‌ها باز می‌گذارد و به تبع آن کارها به کاردان‌ها سپرده می‌شود و جامعه از روی ضوابط عمل می‌کند و نه روابط. آری غرب ستائی ما از قدرت ستائی ماست بخصوص که غرب علاوه بر برخوردار بودن از قدرت علمی، سیاسی، نظامی و تکنولوژیکی پیام آور دموکراسی و حقوق و آزادیهای فردی انسانهاست.

غرب ستیزی

در پاسخ به این سوال که چرا ما غرب ستیزیم باید گفت که طبیعتا انسان در عین حال که قدرت را می‌ستاید، از اینکه خود فاقد آنست رنج می‌برد و این رنج را در ستیزه با فرد قدرتمند آشکار می‌کند، احساس حسادت این ستیزه جويی را بگونه چشم گیری تشدید می‌کند.

حسادت بدلایلی می‌تواند در انسان رشد بیش از اندازه داشته باشد. یکی از این دلایل مقایسه‌های ناسالم است که افراد از کودکی در معرض آن قرار می‌گیرند. این نوع مقایسه بین خواهران و برادران و کودکان همسن و سال توسط بزرگترها، بین شاگردان یک کلاس توسط معلم و بین افراد بزرگسال توسط خود آنها و بگونه‌ای عادتی صورت می‌گیرد. با توجه‌ به‌ اين‌ نکته كه‌ اكثر اوقات‌ افرادی در پیرامون ما وجود دارند كه‌ در يك‌ يا چند مورد از ما قابل‌تر و موفق‌ترند، هميشه‌ موردی برای تحقير شدن‌ مان وجود دارد و كسی را از آن‌ گريزی‌ نيست‌. يك‌ روز نقطه قوت‌ ما را به‌ رخ‌ ديگری مي‌كشند و او را تحقير مي‌كنند و كينه ما را در دل‌ او مي‌نشانند و روز ديگر نقطه قوت‌ ديگری را به‌ رخ‌ ما مي‌كشند، ما را تحقيرمی کنند و كينه او را در دل‌ ما مي‌نشانند. هر چند که ممکنست‌ اين‌ كار را با نيّت‌ خير و در جهت‌ ترغيب‌ ما انسان‌ها به‌ بهتر شدن‌، انجام‌ دهند. طبیعی است وقتی موفقیت هر کس چماقی برای تحقیر دیگری گردد، افراد از موفقیت کسانی که احتمال مقایسه شدنشان با آنان وجود دارد خوشحال نمی‌شوند و این همان حسادت است.

این نوع مقایسه شدنها علاوه بر حسادت به خصوصیات منفی دیگری نیز منجر می‌شود که از آنجمله می‌توان از عدم‌ اعتماد به‌ نفس‌، عدم‌ قبول‌ اشتباه‌ خود، عيب‌جويی غیر اصولی از دیگران ، احساس‌ زبونی در برابر بالادست‌، نياز به‌ مطرح‌ شدن‌، برحق‌ ديدن‌ خود، خود بزرگ بینی، عدم‌ رعايت‌ حق‌ ديگران‌، تداخل‌ عقيده‌ و احساس‌، شكاكيت‌، به خود گرفتن مسایل و تفسير رفتارها، قياس‌ به‌ نفس‌ و... نام برد.
حسادت همانطور که گفته شد خود را در ستیزه گری با فرد موفق از طریق تحقیر او و بزرگ نشان دادن خود یا فخر فروشی نشان می‌دهد. این خصوصیت در فراسوی مرزها هم بهمان صورت خود بروز می‌کند به خصوص زمانی که ما خود را از دریچه چشم فردی غربی نگاه می‌کنیم تصور می‌کنیم که او ما را به چشم حقارت می‌بیند چرا که معمولا در جامعه ما به افراد فرودست به چشم حقارت نگریسته شده. به این احساس زمانی بیشتر دامن زده می‌شود که ما از سوی غربیان نه تنها با تعریف و تمجید و تعارفات مواجه نمی‌شویم بلکه آنان با صراحت لهجه اشتباهات ما را در محیط کار یا در اجتماع به ما گوشزد می‌کنند و یا گاه با نظر و عقیده ما مخالفت می‌ورزند. این نوع برخورد صادقانه که برای غربیان بسیارعادی است برای ما که به جز شنیدن تعریف و تمجید عادت به شنیدن چیز دیگری نداریم توهین تلقی شده و آن را به حساب حقیر دیده شدن خود از طرف آنها و یا نژاد پرستی شان می‌گذاریم و اینجاست که با آنان به ستیزه بر می‌خیزیم؛ این ستیزه جوئی گاه در برخورد مستقیم خود را نشان می‌دهد و به تنش بیشتر در بین دو فرد (شرقی و غربی) منجر می‌گردد، اما بیشتر اوقات با انتقاد از دموکراسی و یا بی‌بند و باریهای جنسی آنان، و با اظهار این مطلب که کاخ آنان بر کوخ ما استوار شده است صورت می‌گیرد و یا اینکه درپی اثبات خویش بر می‌آییم و در این راستا تاریخ را ورق می‌زنیم گاهی دو هزار و گاه حتی تا شش هزار سال به عقب بر می‌گردیم تا موردی برای فخر فروشی به آنان بیابیم و ثابت‌ كنيم‌ که هر چه‌ كه‌ غربیان امروزه دارند ما در گذشته‌های دور داشته‌ايم‌ و پيشرفت‌ امروز غرب ريشه‌ در تاريخ‌ و فرهنگ‌ گذشته ما داشته‌ است و به این نمی‌اندیشیم که مثلا اگر باربیکیوی آنان همان منقل ما و یا یکشنبه‌هایشان (سان دی) همان روز خورشید در فرهنگ میترائی ما بوده، اینها هیچیک دردهای بیشمار امروز ما را درمان نمی‌کند.


* از بدو ورودم به استرالیا در سال ١٩٩٢ توجهم به تفاوتهای فرهنگی بین ما و غربی‌ها جلب شد و از آن پس به کاوش در چند و چون این تفاوتها پرداختم. حاصل آن کتابی شد بنام "ما چرا چنین شدیم" که در سیدنی استرالیا در سال ٢٠٠٠ به چاپ رسید. این کتاب بگونه‌ای اجمالی به بررسی خلق و خوی ما ایرانیان و مردم سایر جوامع غیر دموکراتیک می‌پردازد.
ریشه یابی تفصیلی این خلقیات و عادات و آداب و رسوم در کتاب دیگری به نام "در اسارت فرهنگ" آمده است که در انتشارات روزنه آخرین مراحل چاپ خود را می‌گذراند.

طاهره شیخ‌الاسلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 23:21  توسط وحید طباطبایی  | 

داستان زندگی

.
از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه اي كردم كه فهميد جواب هاي،، هوي است.
هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي در پي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نميكردم!
اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب مي بردند.
هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي خورد. هر صفحه اي از كتاب را كه باز ميگردم جواب سوالي بود كه معلمم از من مي پرسيد.
اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه مي دانست منو فرستاد المپياد رياضي!!!
تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود ويكي از ورقه هاي بي اسم بود منم گفتم اسممو يادم رفت بنويسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي از زمين بر مي داشتم، يهو جلوم سبز ميشد و از اين كه گمشده اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر ميكرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه!
يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام! كسي سوالي نداره؟؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 16:41  توسط وحید طباطبایی  | 

هفت سين ازدواج دانشجويي

بازيگران: يك عدد پسر، يك عدد دختر و عده اي هنرور (يا همان سياهي لشگر)
سمنو (پرده اول)

يك عدد پسر سر كلاس نشسته و بي حوصله نگاه استاد ميكند. جلوي او يكي از همان سياهي لشگرها منتهي از جنس ذكور نشسته و همه حرفها و عطسه هاي استاد را هم يادداشت ميكند. پسر با خودش ميگوييد "دو واحد عمومي كه ديگه اين حرفها را ندارد...!" تا استاد رويش را به تخته ميكند تا بنويسد چنان پشت سر پسر جلويي ميزند كه صدايش در كلاس مي پيچد. استاد سريع بر ميگردد و دنبال مظنون مي گردد اما چون كسي را نمي يابد به همه چشم غره ميرود و ادامه ميدهد. نفس نفر جلويي بند آمده و تا آخر زنگ كوپ كرده است.
پسر نمي داند چرا دلش سمنو ميخواهد!!! اين فصل سال و هوس سمنو...؟!!!
 دانشجويان مختلفي مي آيند و مي روند (باز همان سياهي لشگرها). اما يكي از دخترها كه بيرون ميرود انگاري پسر داستان ما مدتهاست او را مي شناسد!!! اين احساس برايش كمي عجيب است. خيره به در منتظر مي شود تا دختر بيايد. دختر مي آيد. نه آشنا نيست اما ... چرا يك احساس خاصي نسبت به دختر پيدا كرده!!!نميداند... آخر كلاس سر حضور و غياب دقت ميكند تا نام دختر رابيابد...
-كبري كبرايي
-بله...
"يافتم...يافتم...كبري.."
دفعه بعد سعي ميكند پشت سر كبري بنشيند تا بهتر بتواند احساسش را تحليل كند!!!
بعد متوجه ميشود كه اسم شناسنامه اي او كبري است و در جمع دوستان نيوشا صدايش مي زنند!!!
سر كلاس حواسش به نيوشاست... و متوجه ميشود تمام زنگ جزوه بر ميدارد.
بعد از كلاس پيش نيوشا ميرود و ميگويد "ببخشيد خانم كبرايي ميتوانم جزوه شما را بگيرم؟ آخه شما خيلي خوب جزوه مي نوسيد..."
دختر با چنان ادايي ميخندد و ميگويد: "كي گفته...!!! من جزوه چندان مرتبي ندارم..."
"شكسته نفسي مينماييد..."
بعد به زور جزوه دختر را ميگيرد. شب توي خوابگاه جزوه را باز ميكند... تنها چيزي كه داخل جزوه نيست حرفهاي استاد است.!!! نيوشا خانم مدام سر كلاس مي نوشته اما نه جزوه!!! بلكه با كناريش از اين طريق حرف ميزده!!!
پسر متوجه مي شود حسابي ضايع كرده و احتمالا دختر همه چيز را فهميده... ازفردا دل را به دريا مي زند و با نيوشا بيشتر حرف ميزند. از زمين و زمان و.... «البته قابل ذكر است كه هنوز در حياط جلوي دانشگاه هستند و كار به حياط خلوت پشت دانشگاه نكشيده!!!» خوب طبيعتا حرفهاي گنده گنده ميزنند و سعي ميكنند تنها بحث علمي بكنند!!!
-به نظر من اصولا ماركس در مورد.........
-نه... اشتباه ميكنيد...... اين نظر مال هگل است........
اما خوب كم كم كار به پشت دانشكده ميكشد.
-راستي نوار جديد جواد يساري رو گوش كردي...؟
-آره خيلي باحاله!!! مخصوصا اون آهنگش كه در مورد مادره!!!
اينجاست كه كم كم دهان جفتشان شيرين ميشود و مزه سمنو ميگيرد.

 

سيب (پرده دوم)
كم كم تابلو ميشوند و همه جا اسمشان سر زبانها مي افتد. دوستان دختر مدام او را دست مي اندازند و دوستان پسر هم حسابي اذيت ميكنند.
-شنيدم هواي پشت دانشكده خنك تره!!! مگه نه؟
-آره بابا... واسه بعضي ها شانزليزه است...
-خوبه يه تابلو بزنيم به پاريس دانشكده خو ش آمديد!!!
در تعطيلات بين دو ترم هر دو به شهرشان ميروند و پسر با خانواده اش صحبت مي كند و راضي شان مي كند كه به خواستگاري دختر بيايند....
بعد از كلي غرغر به شهر دختر ميروند و خلاصه كمتر از دو هفته مراحل طي ميشود و عقد ميكنند....
سماق (پرده سوم)
اين دو جوان كه بي مي مست و بي شراب شوريده بودند ديگر سر از پا نمي شناختند... همه جاهاي تهران را با هم كشف كردند. همه ديوان شعراي عاشقانه سرا را با هم دوره كردند...!!! همه جملات عاشقانه اي كه از حضرت حوا و آدم تا به امروز مد بوده را به هم گفتند....
اين مرحله اسمش سماق است. مثل سماق روي كباب دلنشين است.
سكه (پرده چهارم)
خماري مرحله قبل كمي رفته و حالا پسر جدي به زندگي نگاه ميكند... بايد دنبال كار باشد و پول در آورد...
زندگي كردن خرج دارد. به جاي خانه به خوابگاه متاهلين مي روند.... حالا جوان بدو... كار بدو...
مگه كار پيدا ميشه!!.... "به خاطر يك مشت دلار... يعني ببخشيد يورو... يعني معذرت ميخواهم...ريال...!"
سير (پرده پنجم)
در اين پرده كمي وسايل براي خرد كردن لازم است.....
كم كم خانم از وضعيت اقتصادي ناراضي ميشود و زبان به غرغر ميگشايد... مرد كلافه مي شود...
دعوا از آن جايي آغاز ميشود كه به خانم مي گويد چرا خانه نا مرتب است!
-تو از اول شلخته بودي...
-من شلخته بودم...؟
-آره...شلخته بودي..!!! از همان جزوه نوشتنت معلوم بود مرتب نيستي....
بعد همان وسايل مذكور را بر سر هم خرد ميكنند....
دعوا مثل سير ترشي مي ماند... كمش خوش مزه است زيادش دل را مي زند.
سركه (پرده ششم)
حالت قهر بعد از دعوا است...
-........................ (آقا  خيلي تابلو كتاب مي خواند)
-........................ (خانم مثلا تلويزيون مي بيند)
اين پرده چون كسي با كسي حرف نميزند كوتاه است. قهر مثل سركه مي ماند. كمش خوب است زيادش آدم را خفه ميكند.!!!
سبزه (پرده هفتم)
اينجا ديگر براي هم جا افتادند.... سر سفره هفت سين نشسته اند. (با هم آشتي كردند) و هردو به اين قضيه فكر ميكنند كه پارسال اين موقع همديگر را نمي شناختند اما حالا مي شناسند.... و عاشقانه همديگر را دوست دارند.... از اينجا به بعد مثل سبزه رشد ميكنند بارور ميشوند....

فاطمه مکی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 16:37  توسط وحید طباطبایی  | 

فرهنگ خواستگاري شدن!

در راستاي اين که اصولاً خواستگاري چيز خوبي است و به‌به و من زن مي‌خوام مامانم‌اينا!(قابل توجّه سرکار خانم والده‌ي محترمه!) و با توجّه به اين‌که اصولاً خواستگاري نيز اصولي دارد و آن اصول از بعض اصول ديگر، منشق و مشتق (و شايد چيزهاي ديگري در اين قافيه) مي‌شود، و با توجّه دوباره به اين‌که اصولاً بنده‌ي حقير سراپا تقصير در خواستگاري رفتن، سابقه‌اي بس طولاني و دراز دارم و کس را به پاي تجربيات بسي ذي‌قيمت من نرسد و نيز با توجّه به اين که فکر مي‌کنم عيب از خانواده‌ي دخترخانم‌هاي محترمه مي‌باشد که اصولاً، از اصول خواستگاري چيزي نمي‌دانند که هر بار نه تنها بنده را به غلامي نپذيرفته که کشک بريده‌ي سليمان کشک‌ساب که در جوي آب گذر سيّدمرتضي، پشت کوچه‌ي پلّه‌ي عزيزخان در بازار تهران، ريخته و با گل و لاي باران دوشينه هم آميخته، به حساب نمي‌آورند. و با توجّه چندچندان به اين نکته که اگر سنگ هم بود تا الان آب که هيچ! از بخارش هم چيزي باقي نمانده‌بود، چه برسد به ما که از نوع بشريم و صبر و طاقت و تحمّل‌مان فوق‌العاده کم است؛ و اين‌که ديگر مرحله‌ي بحران را هم پشت سر نهاده و پا به مرحله‌ي فاجعه گذاشته‌ايم و عقربه‌ي فشارسنج از نقطه‌ي نارنجي عبور کرده و عن‌قريب در حال رسيدن به منطقه‌ي خطر است، لازم ديدم، طيّ مقاله‌ي مبسوطي، بعض نکات را محض آموزش و اطّلاع خانواده‌هاي محترم که داراي يک يا چند فقره* دختر دم‌بخت، سربخت و بخت‌برگشته، هستند، يادآوري نمايم.(*از ديگر واحدهاي شمارش اين قلم، مي‌توان به نفر، تعداد، کيلو و فروند اشاره کرد که عنداللزوم هر کدام به فراخور موقعيت زماني و مکاني و ماماني و اين حرف‌ها به کار مي‌روند!)

 

اصولاً، اصولي‌ها، يعني‌ آناني که معتقدند که در هر امري و هر حدوثي، اصول و قواعدي وجود دارد که آن امر يا حدوث، حادث نمي‌شود جز آن‌که آن اصول و قواعد، ارضا شده و از پيش تأمين گردند، متّفق‌القول بر اين‌اند که خواستگاري و خواستگاري کردن، از اصولي‌ترين شؤون زندگي انساني است. هر چه بي‌ در و پيکر باشد در زندگي آدمي، اين يکي شوخي‌بردار نيست و همين طور الکي الکي نمي‌شود که علف مزّه بدهد و باقي ماجرا! علف هم باشد، به هر حال همين طوري که به وجود نيامده‌است. مراحلي چون کاشت و داشت و برداشت هم داشته که تا اين جا رسيده‌است. بماند که کيفيت هر کدام از اين مراحل چگونه بوده‌است که آيا در آخر مزّه‌ي اين علف شيرين گشته و يا چون زهر مار کام بزي را تلخ مي‌نمايد. بگذريم!
سخن در باب اين بود که اصولي مترتّب است بر جلسات خواستگاري، و از آن‌جا که سرکار خانم شعري، شازده‌پسرها و خانواده‌هاي آنان را با اصول موضوعه‌ي مربوط به خود در اين‌گونه جلسات آشنا کرده و تذکّرات لازم را داده‌اند، ما نيز از سويي ديگر، نازدخترها و خانواده‌هاي آنان را با اصول موضوعه‌ي مربوط به ايشان آشنا کرده و البته که سعي مي‌کنيم، تا آن‌جا که دست‌مان باز است، حقوق ايشان را به ايشان يادآوري نفرماييم! تا اگر خدا خواست و فرجي حاصل شد، بي‌دردسر ما نيز سر و ساماني پيدا کنيم و از اين فلاکت و بي‌چارگي رهايي يابيم.
فرض را بر اين مي‌گيريم که خانم والده‌ي محترم ما گوشي تلفن را در دست گرفته و شماره‌ي خانه‌ي همان فقره( يا نفر و تعداد و کيلو و فروند که قبلاً شرح داده‌شد) را گرفته و از آن سوي سيم، صداي تلفن خانه‌ي طرف بلند مي‌شود. لازم است همين‌جا عرض کنم که خيلي وقت است ديگر تلفني که صداي ززززززززرررررررررر بدهد نداريم. معمولاً تلفن‌هاي امروزي، خصوصاً تلفن‌هاي خانه‌ي همان فقرات مورد بحث، از انواع جديدي است که پلي‌فونيک و از اين دست مي‌نامند و غالباً در اين گونه موارد پيشنهاد مي‌شود از آهنگ Love story  و يا حداقل سمفوني شماره‌ي چهار موزارت استفاده شود. همان آهنگ معروف دي دي دي دي دي دي دي دي دي....دي دي دي ... دي دي دي دي ... دي دي دي... دي دي دي دي... و الخ! خوب! تا اين‌جا که مشکلي نيست. ممکن است اين سؤال پيش آيد که اين فقره، چگونه، يافت شده و دل شازده‌پسر و يا والده‌ي محترمه را برده که اين چندان در اين مقال نمي‌گنجد و خود مجال ديگري را طلب مي‌کند. چه کار داريد اصلاً که چگونه با هم آشنا شده‌اند؟ مهم مهرباني است که قطعاً خوانندگان عزيز موازي بر اين گفته صحّه خواهند گزارد!
ادامه مي‌دهيم و مي‌رسيم به آن‌جا که قطعاً بايد کسي پشت تلفن خانه‌ي طرف باشد! چون در حال اگر طرف عزيز ما، دم بخت، سربخت و يا بخت‌برگشته باشد، قدر لحظه‌به لحظه‌ي دقايق خود را مي‌داند! چه بسا، بسياري از فقرات بخت‌برگشته، بر خود لعنت مي‌فرستند که در زماني که بايد، کسي نبوده که تلفن را جواب بدهد!

پس تکليف اين بخش مشخّص شد که آن سوي خط قطعاً فردي براي پاسخ‌گويي وجود دارد. در ادامه مي‌رسيم به اين نکته که توجّه فقرات محترمه را جلب مي‌کنم به اين که اگر خودتان گوشي را برداشتيد، از همان اوّل فراموش نکنيد که با کسي داريد سخن مي‌گوييد که مي‌گوييد خلاصه ديگه! شوخي که نيست! مادر شوهر آينده‌تان است. اگر هم مادرتان تلفن را جواب مي‌دهند، به ايشان توصيه‌ي اکيد بفرماييد که مراعات آينده‌ي شما را بکنند. چون هر اتّفاقي که در اين مرحله رخ دهد، با خوشبختي و شوربختي شما در ارتباط مستقيم است.
من هم اعتقاد دارم به اين گفته‌ي خواهر شعري که هر چه زودتر اگر قرار مي‌گذاريد، به‌تر است. اگر همان روز نشد، بازه‌ي باز امروز و بسته‌ي حداکثر سه روز بعد، فرصت مناسبي است.
يادآوري اين نکته از اهم واجبات است که عنوان نمودن دست‌بوسي از جانب مادر آقاي داماد، تنها يک پوليتيک و تعارف عاميانه و هميشگي است و اصولاً توجّه داشته‌باشند فقرات محترمه که پر رو نشوند و فکر کنند که حالا خبري هست و اين‌ها. از اين خبرها فعلاً نيست. صبر کنيد تا چندي بگذرد، عقدي جاري شود و آن وقت آقاي داماد، فقط دست که هيچ ... ( اي که من چي بگم به اين سردبير موازي! سردبير نيست که! سانسورچيه! بابا واقعيتيه ديگه! از واقعيت که نمي‌شه فرار کرد...)
چون وقت نداريم و دير شده، يک‌راست مي‌رويم سراغ اصل جلسه‌ي خواستگاري! خانم فقره‌ي محترم! محض يادآوري بايد عرض کنم که اين کت و شلوار که در تن بنده مي‌بينيد، مال شخصي خودم است و از هيچ کس به عاريت نگرفته‌ام. از بس در جلسات قبلي، استکان‌هاي کمرباريک چاي بر روي اين‌جانب سرنگون شد، ديگر هيچ کس لباس به ما عاريه نداد و تصميم بر اين شد که يک دست کت و شلوار ابتياع نموده تا از زير منّت دوست و آشنا بيرون بياييم. ضمناً پول اضافي هم نداريم، که خرج اتوشويي کنيم.(راستي تا حالا هم اتوزني نکرديم! تا يادم نرفته گفتم گفته باشم!) اگر قرار است که ما را باز همان کشک که توصيفاتش در بند ابتدايي اين مقال رفت، به حساب نياوريد، پس بالاغيرتاً جان مادرتان، از ريختن چاي به روي بنده خودداري بفرماييد. حالا گور باباي نامحترم آن‌جايي که مي‌سوزد... لباس کثيف نشود!
چقدر دير شده راستي! چرا تمام نمي‌شود پس اين مقال؟! خلاصه کنم در چند خط پس ادامه را! ببينيد فقرات محترمه و خانواد‌‌‌ه‌هاي محترم همين فقرات محترمه! خداوکيلي، حيف نيست، جواني به اين خوبي، خوش‌تيپي، خوش هيکلي، از همه‌ مهم‌تر، خوش ذوقي که چنين مطالب عميق و پرمحتوايي براي نشريه‌ي وزيني چون موازي مي‌نويسد، بي اهل و عيال باشد؟ آخر خدا را خوش مي‌آيد؟ ببينيد! من اصلاً ديگر حرفي نمي‌زنم. نمي‌گويم که چه بايد بکنيد و اصول مترتّب بر شما در اين جلسات را يادآوري نمي‌کنم دوباره! خودتان مي‌دانم همه را از بريد! بار اوّلي نيست که براي‌تان خواستگار مي‌آيد... اصلاً بي‌خيال اصول! همين اصول ما را بي‌چاره کرد. چاره‌ي کار بازشدن گره‌ي ناجور ازدواج جوانان تنها در گرو مهرباني است. بياييد با هم مهربان باشيم. اصول کيلويي چند است؟ هيچ ترتيبي و آدابي مجوي... از دار دنيا همه‌اش يک پيکان گوجه‌اي داريم که ارزش ريالي آن را مهر فقره‌ي محترم مي‌کنيم. اين دست ما! تميز هم هست! با به‌ترين و جديدترين صابون‌هاي تحت ليسانس شسته‌ام. دست فقره‌تان را لطفاً بعد از قرائت چند کلمه‌ي لازم، در دستان بنده‌ي حقير گذاشته و ... عيب ندارد. همان کشک صدا بزنيد! غلام هم نشديم، نشديم! اي خدا آن چه شيران را به کشکي مي‌کشد... چي هست راستي؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 16:35  توسط وحید طباطبایی  | 

فرهنگ خواستگاري رفتن!

مواد لازم : يك عدد شازده پسر عاشخ! يك عدد گل دختر نجيب ... يك عدد مادر اكتيو ... (در خواستگاري هاي سنتي  عاشخيت پسر جاي بحث دارد !!!)
ابتدا مواد لازم را تهيه مي كنيم... اين  بحث در اين مقوله يا مقاله يا مقال مجال نمي دهد.
ابتدا مادر اكتيو تلفن را برداشته و به خانه گل دختر نجيب تيليف ميزند . (اين در صورتي است كه مادر اكتيو همسايه گل دختر نباشد ، كه در اين صورت مي تواند زر زر صداي زنگ خانه گل دختر  رابه صدا  در بياورد . يا اينكه قيژ قيژ پاشنه در را)
زررر... (يا قيييژژژژ)
 
الو بله... خانه يك عدد گل دختر... بفرماييد:

سلام عليكن!! شنيديم (يا ديديم) كه شما يك دختر تپل مپل سفيد مفيد... مثل هلو... مثل پنجه آفتاب دم بخت با شرايط مناسب داريد. كي مي تونيم بياييم يه عالمه مزاحم بشيم؟
توجه نكته مهم ××
اين تيليف اول بسيار مهم است. شما مادر شازده پسري كه احيانا نشريه موازي را مي خواني... لطفا خوب گوش كن... كمال ادب را به خرج بده از روده درازي زيادي بپرهيز. اطلاعات جامع و كامل بده. سعي كن در كمال ادب اطلاعات بگيري. از چاخان پاخان و خالي بندي جدا ً بپرهيز... مدت مكالمه بيشتر از ده دقيقه نشود. مادر جان دقت كن آخر مكالمه زمان تلفن بعدي با روز و ساعت و ثانيه، براي شرفياب شدن يا نشدن را مشخص كني... و بهتر است همين فردا باشد نه شصت صد سال بعد...
فردا just on time  مادر شازده پسر ...> زررر...
 
الو بله... خونه همون گل دختر نجيب و سفيد مفيد تپلي كه احيانا دوست پسر نداشته و  قبول كرده بياييد دستش رو ببوسيد... بفرماييد:
مادر شازده پسر: پس قبول كرده كه ببوسيم... كي ببوسيم؟
مادر شازده پسر سعي كند ظرف سه روز آينده وقت بگيرد و به ناز كردن  مادر گل دختر توجه نكند...
زرررر....
صداي زنگ در خانه گل دختر نجيب كه حالا كمي سرخ شده... بفرماييد:
 (فرهنگ گل و شيريني: 1_آدم هاي پررو دفعه اول كه خانه كسي براي امر خير مي روند... چيزي نمي برند و اين امر از طرف باقي آدم هاي پرروتر توجيه شده است... نگارنده چون پررو نيستم اظهار نظري نمي كنم. 2_ گل آوردن به منزله اين است كه خانواده گل پسر با ادبند و قشنگي گل با سليقه طرف ارتباط مستقيم دارد (در ابتدا و انتهاي امر ازدواج از خسيس بازي بپرهيزيد) همچنين اوردن گل اين معنا را هم مي تواند داشته باشد كه خانواده شازده پسر  همچين بگويي نگويي بوسيدن دست گل دختر زير دندانشان مزه كرده است و تمايل دارند براي آشنايي بيشتر باز جلسه ديگري تشريف بياورند 3_شيريني آوردن اصولا در مراحل انتهايي خواستگاري صورت مي گيرد و به منزله آن است كه شازده پسر همش از دست بوسيدن خالي خسته شده و گل دختر همه جوره مورد پسند واقع شده ... پسنديده ديگه... چرا متوجه نيستيد... پسنديده ... همين جا پرانتز فرهنگ گل و شيريني را مي ينديم و وارد خانه گل دختر مي شويم ..بعدا با پرانتز فرهنگ چايي خدمت مي رسيم ...)
زرررر....
بفرماييد: شازده پسر سعي كند كاكل هايش را آب و روغن بزند. حتي الامكان كت و شلواري از در و همسايه. دوست و رفيق جور كرده، بپوشد كه نشان بدهد عرضه كت و شلوار پوشيدن دارد همچنين خودش دسته گل را به دست بگيرد كه در غير اينصورت نبايد از عروس خانم توقع چايي آوردن داشته باشد و ما تحتش نسوزد  زماني كه به جاي عروس خانم مادر يا خواهر يا عمه و خاله اش چايي اوردند و شازده پسر عرق ريزان سرش را بالا آورد و به جاي گل دختر پنجه آفتاب پيرزني را ديد كه لبخند جگر سوز مي زند! پس براي جلوگيري از كنف شدن بهتر است از اول دسته گل را خود شازده دستش بگيرد  كه چيزي كه عوض دارد گله ندارد!

مادر شازده پسر سعي كند موقعيت استراتژيكي را براي نشستن انتخاب كند به طوري كه اگر خواست وسط مجلس براي پسرش چشم و ابرو بيايد و نظر شازده پسر را جويا شود... خانواده گل دختر وي را نبينند... يا اگر پسر خواست  سوالي فرمايشي تقلبي از وي بستاند مشكلي پيش نيايد. پس نتيجه مي گيريم مادر و پسر قند عسل  نبايد از هم زياد دور بنشينند. زياد هم ور دل هم نباشند كه  مبادا شازده  انگ بچه ننه اي بخورد!
بعد از ده الي پانزده دقيقه صحبت درباره وضعيت اب و هوا و گراني و بيكاري جوانان و نوه هاي طرفين و احيانا زلزله (اين قسمت براي نشان دادن به روز بودن مطلب در اين قسمت  اضافه شده است)  بايد مادر شازده پسر با هر ترفندي كه شده از نظر شازده مطلع شود و تصميم بگيرد كه بحث پيرامون  امر خير را شروع كند يا نكند در غير اينصورت ممكن است حوصله دختر خانم سر برود و مجلس را به نشانه اعتراض ترك كند (فرهنگ چايي: شازده پسر كاكلي ميتواند در اين قسمت از فرهنگ چايي استفاده  كند و بر مبناي قرار داد از پيش تصويب شده اگر دختر مورد پسند واقع نشده بود چايي را نصفه بنوشد و اگر پسنديده بود اشكالي ندارد كه استكان را هم قورت دهد... البته هر خانواده مي توانند از قبل براي خودشان ترفند هاي ديگري هم طراحي كنند) فرض مي گيريم كه بحث شروع ميشود
 مادر شازده پسر چهار تا سوال حسابي بپرسد و بحث داغي را راه بياندازد. نگارنده پيشنهاد ميكنم كه اين جلسه همه با هم و در حضور يكديگر به تبادل انديشه و ابراز عقيده بپردازند تا مشخص شود كه گل دختر و شازده پسر توانايي اظهار عقيده در يك جمع خانوادگي را دارند يا نه! ( نه كه دختره و پسره را در يك اتاق كرده و خودتان فال گوش بايستيد...) بعد از حدود 45 دقيقه  الي يك ساعت... ديگر گل پسر بسش است و بايد بداند كه ياتاق انداختن كافي است... و توجه  داشته باشد كه با كت و زير شلواري كه نيامده است... دست والده مكرمه را بگيرد و به خانه اشان برود كه كلي فك و فاميل منتظر اظهار نظرشان هستند!
نكته اساسي مهم > خانواده شازده پسر اگر مايل باشند براي ماچ ماليزاسيون مشرف شوند يا مايل نباشند، بايد اين نكته  را به خاطر داشته باشند كه  بعد از سه چهار روز... زررر... صداي گوشي خانه گل دختر را به صدا در بياورند و دوباره وقت بگيرند  يا اينكه از بابت پذيرايي تشكر كنند و ديگران طرف ها پيدا نشوند... يعني شما خانواده شازده پسر! لطفا به مثابه... رفتار نكنيد، كه برويد و پشت سرتان را هم نگاه نكرده و گل دختر سفيد مفيد كه حالا غمگين است و زردمبو  شده و زير چشم هايش گود افتاده را بلاتكليف بگذاريد!
اين تشكر كوچك نشان دهنده ادب خودتان است. اگر هم خواستيد دوباره بياييد كه در قسمت هاي بعدي برايتان مي گويم چه كنيد... آباريكلا شازده پسر ها و گل دختر هاي تپلي!

 نرگس فتحي

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 16:33  توسط وحید طباطبایی  |